پهلوان به قلم ژیلا حیدری
پارت بیست و هفتم :
.
علی سر به زیر سلام کرد. سعی داشت نگاهش را بدزدد؛ اما اولین بار بود که به زورخانه میرفت، برای همین زیرچشمی و با کنجکاوی همهجا را از نظر میگذراند.
پهلوان هم جوابش را گرم و مهربان داد. دستی به شانهاش زد.
ـ غریبی نکن، پسرم. بیا نزدیکتر.
روی زانو کنارش نشست و چالهی بزرگ کاشیکاریشدهای را نشانش داد.
ـ اونجا رو میبینی؟ به اونجا میگن گود. تازهکارها باید بخش پایی
لطفا صبر کنید...
