پهلوان به قلم ژیلا حیدری
پارت بیست و ششم :
علی با عجزی آشکار در نگاهش چرخید و به چشمهای مرضیه که از شیطنت برق میزدند، نگاه کرد.
ـ دارم میرم مکتب!
مرضیه روسری گلگلیاش را خاراند و گفت:
ـ ولی خودم از بابا شنیدم آقا شمسعلی با دوچرخه افتاده تو چاه، پاهاش شکسته. مکتب تعطیله!
علی با حرص ادای مرضیه را درآورد و گفت:
ـ نخیرم. اصلاً میخوام برم عیادت آقا شمسعلی. تو مگه فضولی؟
مرضیه قهرکنان گف
لطفا صبر کنید...
