پارت شصت و چهارم :

آهی کشید و دوباره به کاغذ مقابلش خیره شد. سایه‌ی مردی که گوشه‌ی تصویر کشیده بود انگار نفسش را بند می‌آورد. نگاهش هنوز به همان سایه بود که صفحه‌ی موبایلش روشن شد و صدای تیک رسیدن پیامی به گوشش رسید. دست دراز کرد و با دیدن نام غریبه‌ی آشنا، لبخند تلخی روی صورتش نشست. این روزها انگار غریبه هم کمتر یاد او می‌افتاد!
پیام را باز کرد و مثل همیشه با بیتی شعر مواجه شد و درست مثل بیشتر مواقع،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️