ال پیانو به قلم مهتاب جهان فر
پارت شصت و چهارم :
آهی کشید و دوباره به کاغذ مقابلش خیره شد. سایهی مردی که گوشهی تصویر کشیده بود انگار نفسش را بند میآورد. نگاهش هنوز به همان سایه بود که صفحهی موبایلش روشن شد و صدای تیک رسیدن پیامی به گوشش رسید. دست دراز کرد و با دیدن نام غریبهی آشنا، لبخند تلخی روی صورتش نشست. این روزها انگار غریبه هم کمتر یاد او میافتاد!
پیام را باز کرد و مثل همیشه با بیتی شعر مواجه شد و درست مثل بیشتر مواقع،
لطفا صبر کنید...
