پارت شصت و پنجم :

تمام طول مسیر با خودش کلنجار رفته بود که مستقیم سر کار خودش برود و مسیرش سمت آموزشگاه منحرف نشود. زودتر از همیشه از خانه بیرون زده بود اما نمی‌خواست دلیل این زودتر آمدن را به روی خودش بیاورد و همه چیز را به کابوس شب قبل و بی‌خوابی که بعد از آن نصیبش شده بود، ربط می‌داد اما همین که به خیابان ولیعصر و نزدیکی بوتیک رسید، قدم‌هایش ناخودآگاه کند شد. در آموزشگاه باز بود. اخم ظریفی میان ابروها

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️