ال پیانو به قلم مهتاب جهان فر
پارت شصت و یک :
با شنیدن صدای قدمهای الناز چشمهایش را باز کرد. نگاهش روی کیسهی داخل دست او افتاد. ابرویش بالا رفت و لبخند به صورتش برگشت.
_ احوال همسایه؟ این چیه؟
الناز بدون جواب دادن جلو رفت و کیسه را روی میز گذاشت.
_ ساکت باش.
پویان خندید.
_ قبلا با ادبتر بودی الی خانوم!
الناز صندلی را کشید و روبهرویش نشست. اخمهایش درهم بود و تلاش میکرد به چشمهای او نگاه نکند.
_ حوصله ندØ
لطفا صبر کنید...
