پارت شصت و یک :

با شنیدن صدای قدم‌های الناز چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش روی کیسه‌ی داخل دست او افتاد. ابرویش بالا رفت و لبخند به صورتش برگشت.
_ احوال همسایه؟ این چیه؟
الناز بدون جواب دادن جلو رفت و کیسه را روی میز گذاشت.
_ ساکت باش.
پویان خندید.
_ قبلا با ادب‌تر بودی الی خانوم!
الناز صندلی را کشید و روبه‌رویش نشست. اخم‌هایش درهم بود و تلاش می‌کرد به چشم‌های او نگاه نکند.
_ حوصله ندØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️