ال پیانو به قلم مهتاب جهان فر
پارت شصت :
میخواست به عطا بفهماند که اسم الناز را از دهان خود او شنیده اما از چهرهی عطا به وضوح پیدا بود که حرفش را باور نکرده. پویان هم بالاخره دست از حرص دادن عطا کشید. نگاهش روی الناز که هنوز هم چشمهایش خیس بود و صورتش رنگ پریده چرخاند و گفت:
_ آبغوره نگیر دیگه همسایه! چیزیم نشده که، سالمم!
عطا موبایل در حال زنگ خوردنش را از جیبش بیرون کشید و نگاهش با تمسخر سر تا پای پویان را از نظر گذران
لطفا صبر کنید...
