پارت شصت :

می‌خواست به عطا بفهماند که اسم الناز را از دهان خود او شنیده اما از چهره‌ی عطا به وضوح پیدا بود که حرفش را باور نکرده. پویان هم بالاخره دست از حرص دادن عطا کشید. نگاهش روی الناز که هنوز هم چشم‌هایش خیس بود و صورتش رنگ پریده چرخاند و گفت:
_ آبغوره نگیر دیگه همسایه! چیزیم نشده که، سالمم!
عطا موبایل در حال زنگ خوردنش را از جیبش بیرون کشید و نگاهش با تمسخر سر تا پای پویان را از نظر گذران

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️