دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت چهل :
همین که سوار ماشین شدیم، حامد بدون اینکه چیزی بگوید کمربندش را بست و تقریباً بلافاصله ماشین را روشن کرد و از کنار خیابان راه افتاد. انگار هر دوی ما ترجیح میدادیم قبل از اینکه مجبور شویم دربارهی اتفاقی که افتاده بود حرف بزنیم، چند دقیقهای در سکوت بمانیم و اجازه بدهیم آن سنگینی ناخوشایندی که از لحظه خداحافظی با خانوادهی حامد بینمان افتاده بود، کمی از فضای ماشین فاصله بگیرد. اما هر
لطفا صبر کنید...
