دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت سی و نهم :
حامد سریع گفت:
ـ اگه حالت خوب باشه.
ـ خوبم.
ـ باشه، فعلاً.
ـ چرا فعلاً؟
ـ چون هرچی میگم، آخرش کار خودتو میکنی.
ـ چون معمولاً حق با منه.
پدر حامد از آن طرف گفت:
ـ اینو دیگه خوب اومدی!
حامد خندید و سرش را تکان داد.
بعد از مدتی، صحبتحامدها آرامتر شد و مادر حامد شروع کرد از دوران مدرسهی حامد گفتن؛ از اینکه بچه که بوده چقدر از درس فرار میکرده و چطور همیشه د
لطفا صبر کنید...
