دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت چهل و یک :
حامد چند لحظه چیزی نگفت و بعد ناگهان خندهای از گوشهی لبش بیرون آمد. سرش را با ناباوری تکان داد و در حالی که چشمش هنوز به مسیر بود، گفت:
ـ دیوونه شدی رعنا، کادو چیه آخه؟!
عادت داشت اینجور وقتها که حرفهایم را شوخی تلقی میکرد، چشمک کوتاهی بزند. با شنیدن لحنش لبخند زدم و کمی به پشتی صندلی تکیه دادم و همانطور که نگاهش میکردم، گفتم:
ـ لوس نشو دیگه حامد، همون ست نقره رو میگم
لطفا صبر کنید...
