پارت چهل و یک :

حامد چند لحظه چیزی نگفت و بعد ناگهان خنده‌ای از گوشه‌ی لبش بیرون آمد. سرش را با ناباوری تکان داد و در حالی که چشمش هنوز به مسیر بود، گفت:
ـ دیوونه شدی رعنا، کادو چیه آخه؟!
عادت داشت این‌جور وقت‌ها که حرف‌هایم را شوخی تلقی می‌کرد، چشمک کوتاهی بزند. با شنیدن لحنش لبخند زدم و کمی به پشتی صندلی تکیه دادم و همان‌طور که نگاهش می‌کردم، گفتم:
ـ لوس نشو دیگه حامد، همون ست نقره رو میگم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️