ال پیانو به قلم مهتاب جهان فر
پارت پنجاه و چهارم :
میان هیاهوی همیشگی خیابان ولیعصر، پشت شیشهی بوتیک ایستاده بود و بیهدف رفت و آمد آدمها را تماشا میکرد. آفتاب کمجان پاییزی روی سنگفرش پیادهرو افتاده و گربهی نخودی رنگی را که کنار مغازهی بغلی لم داده بود، گرم میکرد. سه روزی میشد که ظرف غذای کوچکی گوشهی پیادهرو برایش گذاشته بودند و حالا انگار او هم مثل ساکنان آن حوالی، به ساعت مشخصی از روز عادت کرده بود. هر چند دقیقه Û
لطفا صبر کنید...

شادان
0روشنک هم خوب سروزبان دار شده..