پارت پنجاه و چهارم :

میان هیاهوی همیشگی خیابان ولیعصر، پشت شیشه‌ی بوتیک ایستاده بود و بی‌هدف رفت ‌و آمد آدم‌ها را تماشا می‌کرد. آفتاب کم‌جان پاییزی روی سنگ‌فرش پیاده‌رو افتاده و گربه‌ی نخودی رنگی را که کنار مغازه‌ی بغلی لم داده بود، گرم می‌کرد. سه روزی می‌شد که ظرف غذای کوچکی گوشه‌ی پیاده‌رو برایش گذاشته بودند و حالا انگار او هم مثل ساکنان آن حوالی، به ساعت مشخصی از روز عادت کرده بود. هر چند دقیقه Û

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    روشنک هم خوب سروزبان دار شده..

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    دیگه پویان جزوی از کادر مغازه شده..یه پست مدیریتی میخواد هرروز میاد سر میزنه و چایی میخوره و میرع

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️