پارت پنجاه و سوم :

الناز در سکوت شانه‌ای بالا انداخت. تمام حواسش پی آن مرد سیاه پوش بود و توجهی به چیز دیگری نداشت. پویان آمده بود و این‌طور که ظواهر امر نشان می‌داد، قرار بود آن‌جا ماندگار شود! از این فکر، قلبش در سینه لرزید. چه صدایش زده بود؟ همسایه؟ انگار که جدی جدی همسایه شده بودند! چه شوک شیرینی بود که اول روز در دلش نشسته و تمام جانش را درگیر شیرینی این هیجان کرده بود.
نگاه پویان هم هر چند ثانیه یک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    اینجوری دیگه الناز راحت میتونه بره کلاس و بیاد سر کارش

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    وقتی هم خیلی کار میکنی واقعا چایی میچسبه..

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    بهترین اتفاقی که میتونست برای مغازه افتاد..

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    و همه ی این خوشی ها رو مدیون عطاس که کوتاه نیومد و الناز رو از خونه کشید بیرون

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️