پارت پنجاه و پنجم :

چند دقیقه بعد، پویان روی صندلی انتهای بوتیک نشسته بود. همان‌جایی که کنار قفسه‌ی کیف‌ها، از هیاهوی بیرون فاصله داشت و کمتر کسی در بدو ورود متوجه‌ش می‌شد. ماگ سیاهی که الناز صبح همان روز به نیت او از خانه آورده بود را میان دستش گرفته و با آرامش عجیبی اطراف را نگاه می‌کرد. بوی قهوه میان عطر لباس‌های نو و صدای دور دریل‌ها پخش شده بود. دیدن آن ماگ نیشش را تا بناگوش باز کرده بود. بالاخره طاÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    فکر نکنم خیلی عطا راحت با این قضیه کنار بیاد ..

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    ولی ته دلم همش یه استرسی دارم از اینکه عطا برگرده و پویان رو ببینه ..

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    چقد جمعشونو دوس دارم..🥰🥰

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    اولین استادش که مشخص شد اولین شاگردشم از مغازه بغلی بیاره دیگه حله 🩷🩷

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    چقد اسم اموزشگاه رو دوست دارم..❣️❣️❣️

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️