پارت پنجاه و پنجم :

چند دقیقه بعد، پویان روی صندلی انتهای بوتیک نشسته بود. همان‌جایی که کنار قفسه‌ی کیف‌ها، از هیاهوی بیرون فاصله داشت و کمتر کسی در بدو ورود متوجه‌ش می‌شد. ماگ سیاهی که الناز صبح همان روز به نیت او از خانه آورده بود را میان دستش گرفته و با آرامش عجیبی اطراف را نگاه می‌کرد. بوی قهوه میان عطر لباس‌های نو و صدای دور دریل‌ها پخش شده بود. دیدن آن ماگ نیشش را تا بناگوش باز کرده بود. بالاخره طاÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️