پارت پنجاه و دوم :

صبح روز بعد، درحالی که دو سه نفری داخل مغازه بودند و روشنک مشغول سر و کله زدن با آن‌ها، الناز ماگ نسکافه‌ش را در دست گرفت و مقابل در ایستاد. عطر خوش نسکافه را نفس می‌کشید و نگاهش از پشت شیشه، به درخت‌های سر به فلک کشیده‌ی کنار خیابان بود که نزدیک شدن کامیونی توجه‌ش را جلب کرد. صدای موتوری که هر لحظه جلوتر می‌آمد، باعث شد قلبش در سینه بلرزد. انعکاس آن لرزش روی دست‌هایش هم نمایان شد و چن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    دیگه پویان داره تمام تلاششو میکنه ..

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    به به ببین کی اومده همسایه شده 🥰🥰💔

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️