پارت پنجاه و یک :

عطا کنارش آمد، دستی به قاب شیشه‌ای زد و درحالی که نگاهش به حیوان جذابش بود، گفت:
_ فردا بلیت دارم واسه ترکیه. می‌خوام خودم برم خرید واسه بوتیک. یه دوری هم بزنم بلکه چهار روز یه عشق و حالی هم کردیم!
الناز چهره در هم کشید و با نگاهش سر تا پای او را کاوید. اشاره‌ای به زیرپوش طوسی و شلوارک راه راه سیاه و سفیدش کرد و گفت:
_ با این تیپ برو حتما خوشگل‌ترین دخترای استانبول برات صف می‌کشن!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    عطا رو چه خوبه ..کاش عکس شخصیت هارو میذاشتین ..عطا واقعا با این تیپش دختر کش بوده 🤣🤣

    ۳ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    استوریمو ببین😁

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    آره دیدم ..خیلی خوب بود ..من زیاد ندیده بودم شما استوری بذارید ..مرسی بابت عکسا 🩷🩷

    ۳ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    یکم تنبلم در این زمینه😩

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    اخ از روزی که الی بفهمه غریبه اش همون پویانهه

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    چه عطا همه مسئولیت هارو انداخت گردن الی جون

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️