پارت سوم :

روزی که با آنا قرار داشتم از چند روز قبل لباسم، آرایشم حتی گلی که باید سر راه میخریدم را برنامه ریزی کرده بودم. آنروز خوشحال‌ترین آدم دنیا بودم. آوازخوان دوش گرفتم، لباس پوشیدم، آرایش کردم و با سر توی شیشه عطر رفتم. بجز دسته گل، برای آنا از قبل جعبه خاتم کاری شده خریده بودم. سر راه دسته گل بزرگی از گل رز و لیلیوم سفارش دادم و راهی خانه‌اش شدم.
با صدای پیامک تلفنم از فکر آنروز کذایی بیرون آمدم.
پیامک از طرف دلوین بود. " الهه جون فکر کنم بهتر باشه امروز رو برم خونه استراحت کنم، نمیخوام ناراحتت کنم"
نمیخواستم به هیچ قیمتی دلوین را از دست بدهم. بعد از چند دقیقه سکوت برایش پیامک دادم
" قورمه سبزی تنها نمیچسبه، فکر کنم هنوز قدر یه شام خوردن واست قابل تحمل باشم"
سریع پیام داد " وا مگه من منظورم این بود. باشه میام ولی ممکنه یکم طول بکشه"
بعد از کمی استراحت باقی مانده کارهای شام را انجام دادم و میز مخلفاتی هم برای بعد از شام چیدم.
دلوین دیر کرده بود و من کمی نگران بودم. سعی کردم سر خودم را با صحبت کردن با فرید گرم کنم.
- پس خانم مهمون ویژه داره که دعوت منو رد کرده
با دلخوری جواب دادم
- نزن این حرف زد رو فرید... تو که میدونی این روزا چقدر ذهنم درگیر این ماجرای دلوین... امشب برای آخرین بار باهاش حرف میزنم، هرچه شد بادا باد
خودم خوب میدانستم که قرار نیست که به این راحتی همه چیز را به تقدیر و تصمیم خود دلوین بسپارم.
شام آماده شده بود ولی دلوین هنوز نرسیده بود. دلم نمیخواست زنگش بزنم و بپرسم کجاست؟ ترجیح دادم کمی بیشتر منتظر بمانم. بالاخره نیم ساعت بعد پیدایش شد.
سریع میز شام را آماده کردم چون مطمئن بودم که دلوین حسابی گرسنه بود.
درست حدس زدم، دلوین با اشتها داشت غذایش را میخورد.
- وای الهه جون عالیه... خدا خیرت بده چند وقت بود قورمه سبزی به این خوشمزگی نخورده بودم
- آره واقعاً قورمه سبزی با سبزی جنوبی یه چیز دیگس... سفارش دادم یه پنچ کیلو دیگه واسم بیارن، میخوای یکمش رو بدم بهت؟
- نه بابا من کی وقت میکنم غذا درست کنم
لبخند زدم و با مهربانی گفتم:
- خودم واست میپزم تو فقط تشریف بیار بخور، دیگه هم ناز نکن
- من قربون شما بشم خب
- خدا نکنه
شام که تمام شد دلوین توی شستن ظرف‌ها کمکم کرد.
باید باز یجوری سر صحبت را باز میکردم ولی آخر چطوری؟
در حینی که داشتم روی میز دستمال میکشیدم گفتم:
- میگردیم بهترین تیم رو واست پیدا میکنیم
دلوین نفس عمیقی کشید و به سختی گفت:
- الهه تو خیلی واسم عزیزی ولی...
از ترس جمله بعد از ولی سریع سرم را بالا آوردم
- ولی چی؟
انگار از حرفی که میخواست بگوید پشیمان شد. بجایش گفت:
- نمیفهمم چه ایرادی داره که آنا پارتی من واسه رفتن به اون تیم بشه؟... بعدشم هنوز هیچی معلوم نیست، فعلاً گفته بیا باهم حرف بزنیم
به سختی نفسی کشیدم و پرسیدم:
- کی قراره باهاش حرف بزنی؟
- گفت اوایل ماه دیگه زنگش بزنم
خدا را شکر کمی زمان داشتم. ولی زمان زیاد چه فایده‌ای دارد وقتی دلوین تصمیمش را گرفته است؟
دو سال اخیر همه تلاشم را کرده بودم تا دلوین به آنا نزدیک نشود و هیچ ارتباطی باهاش نداشته باشد ولی دقیقاً وقتی که لازم شد برای عمل فرید چند روزی به تهران بروم همه چیز بهم ریخت. شاید بهتر بود از همان اول آشناییمان همه حقیقت را به دلوین می‌گفتم؛ ولی خب فکر نمی‌کردم کار به اینجا برسد، فکر نمی‌کردم دلوین بخواهد با آنا آن‌هم با وجود مخالفت شدید من همکاری داشته باشد. من فقط از راز شخصی خودم نگه‌داری کرده بودم.
نباید اجازه میدادم رشته صحبت از دستم در برود.
کمی به دلوین نزدیک شدم و بازوهایش را در دستم گرفتم.
- ببین دلوین جونم، تو میدونی که من بخاطرت همه کاری میکنم... این تیم تنها راهش پارتی بازیه آنا و آنا در ازای اینکار با تو معامله‌ای میکنه که واقعاً ارزشش رو نداره... من یه تیم دیگه واست پیدا میکنم، حتی میفرستمت تیم‌های اروپایی ولی لطفاً کلاً فراموش کن آدمی به اسم آنا وجود داره
با دلخور بازویش را از دستم بیرون کشید
- چرا الهه؟ چرا باید بیخیال آرزوم بشم؟ من تیم اروپایی نمیخوام، میخوام توی تیم کشور خودم عضو تیم باشم
عصبی گفتم:
- کشورت این همه تیم داره ولی تو فقط گیر دادی به این تیم کوفتی
فقط نگاهم کرد که ادامه دادم
- آنا اگه آدم حسابی بود با تو توی رستورانی، کافی‌شاپی جایی قرار میذاشت نه توی خونش
دلوین عصبی خندید و گفت:
- وای الهه جوری میگی انگار با یه مرد قرار دارم... آنا هم مثل من و تو یه زن بخدا
با خشم زیادی داد زدم
- فقط مردا نیستن که میتونن بد باشن، حتی گاهی زنا خطرناک‌ترم میشن
نگاهم کرد. در سکوت و تعجب جوری که انگار اصلاً من را نمیشناسد.
- واقعاً نمیدونم چی باید بگم الهه... واقعاً نمیدونم این حرفا رو از کجا میاری ولی من آنا را خوب میشناسم
سلول به سلول تنم به این حرف دلوین میخندد که دلوین ادامه میدهد.
- بعدشم من حواسم به خودم هست، اونقدر احمق نیستم که...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️