طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت سی و چهارم :
پنجره دوباره با صدای بلندی میشکنه.
تموم بدنم میلرزه و بیشتر خودمو به بابام میچسبونم. دستهایم بسته است، اما انگار هنوز میتونم از آغوشش برای خودم پناه بسازم.
صدای قدمهای حشمت که از راهرو دور میشه شنیده میشه .
عمه با عصبانیت به در خیره شده.
ـ اینا دیگه کیان؟
بابا چیزی نمیتونه بگه . فقط با چشمهای نگرانش به من نگاه می کنه.
چند ثانیه بعد، صدای دوید
لطفا صبر کنید...
