طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت سی و سوم :
با دستان لرزان دستگیرهی در را می گیرم
فقط میخوام از اون خونه بیرون برم و فرار کنم.
همین که انگشتهام به دستگیره در میخوره، مرد غول پیکر متوجه میشه.
در یه لحظه جلو میاد و منو عقب هل میده و
منم فریاد می زنم.
ـ ولم کن!...عوضی ...چته؟
تعادلم رو از دست میدم و چند قدم عقب میرم.
همون لحظه صدایی از داخل یکی از اتاقها میاد.
صدای فریاد گنگِ کسی که انگار دÙ
لطفا صبر کنید...
