پارت بیست و ششم :

که مهراد کمی خم شد و سایه‌اش روی برگه‌ام افتاد. نفسم حبس شده و معذب شدم.
برای لحظه‌ای کوتاه، دستش روی گوشه برگه قرار گرفت. شوکه شدم و او بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، انگشتش رو کنار یکی از گزینه‌ها گذاشت؛ اشاره‌ای مشهودی نکرد و نه حرکتی که دیگران متوجه ما بشن. با این حرکتش لحظه‌ای واماندم و تپش قلبم تند شد.
و او بدون توجه به شوکه شدنم، دستش را برداشت و با همان آرامش، به قدم زدن میان Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    حیف زندگی که بااین سختی بدست آوردین به خاطر یک آدمی مثل مژگان خراب بشه. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️