پارت بیست و ششم :
که مهراد کمی خم شد و سایهاش روی برگهام افتاد. نفسم حبس شده و معذب شدم.
برای لحظهای کوتاه، دستش روی گوشه برگه قرار گرفت. شوکه شدم و او بدون اینکه کلمهای بگوید، انگشتش رو کنار یکی از گزینهها گذاشت؛ اشارهای مشهودی نکرد و نه حرکتی که دیگران متوجه ما بشن. با این حرکتش لحظهای واماندم و تپش قلبم تند شد.
و او بدون توجه به شوکه شدنم، دستش را برداشت و با همان آرامش، به قدم زدن میان Ø
لطفا صبر کنید...

محرابی
0حیف زندگی که بااین سختی بدست آوردین به خاطر یک آدمی مثل مژگان خراب بشه. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت