پارت بیست و پنجم :

لبم را گزیدم و خیره گفتم: تو و اون مژگان عفریته، هر دوتون شرید.
قاشق بعدی را بلافاصله توی دهانم گذاشت که با دهانی نیمه‌پر غر زدم: دستام کار می‌کنند که.......
خونسرد گفت: فعلاً تو داری از دهنت زیاد کار می‌کشی.
حرص‌آلود گفتم: فکر نکن چون دکتر و پدر بچمی خبریه. فقط به خاطر جون بچه‌ام ترسیدم، اومدم سراغت؛ مگه نه می‌تونستم جوری پنهانش کنم که تا آخر عمر، نفهمی.
قاشق را وسط راه نگه دا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    نمیفهمم مهراد چرا توضیح نمیده بهش. خوب میبینی زن حامله داره اذیت میشه فک میکنه بهش خیانت کردی خوب بگو قضیه چیه

    ۱ ماه پیش
  • رامی

    1

    بسیار عالی 😉

    ۱ ماه پیش
  • محرابی

    1

    آیدا جان کم خودتو ومهرادو اذیت کن به بچه تون فکر کن تنش براش خوب نیست. ممنون زیبا ودلنشین بود

    ۱ ماه پیش
  • آرتمیس

    0

    آیدای کم عقل آیدای کم عقل ولی واقعا برام سواله چرا مهراد یه بار قشنگ توضیح نمیده بعدشم خودش که گفت مژگان دست مهراد رو گرفته پس چرا ازش نمیپرسه قضیه چیه یا چرا مهراد انقدر مقاومت میکنه نمیگه یعنی آیدا مهمتر یا اون قضیه که هرچی هست🙄

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️