پارت چهل و نهم :
اتوبوس سر کوچه ایستاد.از پله ها پایین رفتم. پایم که روی آسفالت نشست خستگی راه به یک باره خودش را نشان داد.
شانه هایم سنگین شده بود. پاهایم درد می کرد و دلم فقط یک جای آرام و یک لیوان آب خنک می خواست.
با قدم های شمرده و آرامی به راه افتادم.کوچه نسبتا خلوت بود.چراغ یکی از خانه ها روشن بود و نور زردش بخشی از دیوار رو به روی خانه ی همسایه را روشن می کرد.
صدای دور یک ماشین میâ€
لطفا صبر کنید...
