خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت شصت و ششم :
از یک طرف ترسیده بودم اما از طرف دیگر دلم می خواست یک جواب دندان شکنی به این مرد مغرور و خودخواه بدهم.
مردی که فقط بلد بود تیکه بیندازد!
لعنت به او و نگاه مغرورانه اش...
تکانی به پاهای یخ زده ام دادم و خیلی زود می خواستم از جلوی نگاه سنگینش فرار کنم.یک شب بخیر سرسری روی زبانم نشست و نگاهی که از او و ژست دخترکُشش گرفته شد اما هنوز قدم از قدم برنداشتم؛ صدای بم و خش دارش ؛ قدم هایم را
لطفا صبر کنید...
