خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت شصت و هفتم :
صبح که شد سر میز صبحانه مدام حرکات و رفتار خان دایی را زیر نظر گرفتم و گاهی نیز خواسته ای داشت سریعا به آن عمل می کردم به طور مثال به محض اینکه با دست و صورت شسته وارد آشپزخانه شد؛ قبل از اینکه کسی حرفی بزند؛ سریعا به خواست خودم؛ یک لیوان شیر داغ برایش داخل ماگ مخصوص خودش ریختم و آن را به همراه چند بیسکویت مقابلش روی میز گذاشتم.
نگاه سالار بزرگ خنثی اما حاجیه خانم لبخند زد و الهی خ
لطفا صبر کنید...
