پارت شصت و پنجم :

خیره به عقربه های ساعت مدام انگشتانم را توی هم گره می زدم و باز می کردم.
استرس گرفته بودم و از شدت استرس زیاد، آرام و قرار نداشتم.

برای چندمین بار با دلهره از روی تخت بلند شدم اما این بار به جای نشستن؛ جرات به خرج داده و تکانی به پاهای لرزانم دادم ‌و جلو رفتم .

دست به دستگیره بردم و از لای در نیمه باز اتاق سرکی به بیرون کشیدم.
خانه غرق در سکوت بود.

باید هم صدایی شن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    شما گفتین خان دایی خبر داره تلما خواهر زادش نیست، طبیعتا هنوز عاشقش هم نیست پس چرا انقدر حساسه رو پوشش و ظاهر تلما، اگه میدونه خواهر زاده نیست پس یعنی میدونه دشمنشه پس چرا حساسه روش

    ۲ روز پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    کجای داستان گفته شده که می‌دونه خواهر زاده اش نیست؟؟؟ عزیزم رمان معماییه یه خورده بیشتر تجزیه و تحلیلش کنین 😁

    دیروز
  • فاطمه

    1

    نه تو داستان نگفتین اینو ، یکی تو نظرات گفته بود حس میکنم میدونه خواهر زادش نیست گفتین دقیقا

    ۱۵ ساعت پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    شاید شک کرده ☺️

    ۱۵ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️