پارت صد و بیست و نهم :

کاوه داد می‌کشید و فرشته لرزان به آسو نگاه می‌کرد. آسو به فکر فرورفته بود. اما همچنان غرورش نمی‌گذاشت در چشم‌هایش جز مویرگ‌های متورم خونی چیزی مشخص شود. او بلند گفت: برای چی اونجا ایستادین؟ برگردین خونه‌هاتون. سیروان برو خونه‌ت پیش زن و بچه‌ت. کاوه! فرشته و فهیمه و رامان. با شما هم هستم. برگردین داخل.

فرشته فکر کرد: «کادوی هلگورد از دماغم دراومد.»
تا به داخل پا گذاشتند، آسو Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    کاوه میخواد چیکار کنه فقط خدا میدونه خدا به فرشته و هلگورد رحم کنه کاش هلگورد انقد به فکر سیروان نبود و حقیقت رو رو میکرد

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️