هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و بیست و هشتم :
به سینههای ستبر خودش اشاره کرد و ادامه داد:
ـ مگه میتونن این هیکل رو بخوابونن؟ برو نترس. برو.
چقدر شنیدن این عزیزم از دهان این مرد محکم و آرام میچسبید. اولین باری بود که او را به همچین لفظی صدا میزد و چقدر به جانش گوشت شد. پس به او احساس داشت. اشکهای فرشته بیشتر ریختند. نه بهخاطر ترس، بلکه از شوق اینکه هلگورد هم دوستش دارد. خیالش راحت شد.
حق با هلگورد بود. اینها
لطفا صبر کنید...
