هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و بیست و نهم :
کاوه داد میکشید و فرشته لرزان به آسو نگاه میکرد. آسو به فکر فرورفته بود. اما همچنان غرورش نمیگذاشت در چشمهایش جز مویرگهای متورم خونی چیزی مشخص شود. او بلند گفت: برای چی اونجا ایستادین؟ برگردین خونههاتون. سیروان برو خونهت پیش زن و بچهت. کاوه! فرشته و فهیمه و رامان. با شما هم هستم. برگردین داخل.
فرشته فکر کرد: «کادوی هلگورد از دماغم دراومد.»
تا به داخل پا گذاشتند، آسو Ø
لطفا صبر کنید...

فاطی
0کاوه میخواد چیکار کنه فقط خدا میدونه خدا به فرشته و هلگورد رحم کنه کاش هلگورد انقد به فکر سیروان نبود و حقیقت رو رو میکرد