پارت صد و بیست و سوم :

فرشته از اینکه هلگورد مثل بچه‌ها می‌ترسد بعداز رفتنش او هم فرار کند، خنده‌اش گرفت و گفت: قول می‌دم بمونم.

هیوا داشت ظرف‌های صبحانه را جمع می‌کرد که بشقابی از دستش سر خورد و روی سفره برگشت. فروغ با صورتی سرخ و قیافه‌ای شماتت‌بار داشت او را نگاه می‌کرد. مثل عقابی که منقارش را روی هیکل جوجۀ بی‌عرضه‌اش خم کرده که عرضۀ شکار ندارد. به هیوا گفت: نکرده کار را نبر به کار.

با اون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    انگار هلگورد یه فکرایی داره شاید امشب یه حرف خاصی بزنه یا حرکت خاصی انجام بده ازش بعید نیس

    ۲ ساعت پیش
  • فاطی

    0

    وایی فقط فکرای فرشته که تو ذهن خودش به خودش میگه خانومم ای خداا

    ۲ ساعت پیش
  • فاطی

    0

    ای ننهه قشنگا ولی ببین فرشته داری هول بازی در میاری عزیزم یعنی چی که نشونس؟!😂تو هلگوردو نمیشناسی اخه

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️