هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و بیست و سوم :
فرشته از اینکه هلگورد مثل بچهها میترسد بعداز رفتنش او هم فرار کند، خندهاش گرفت و گفت: قول میدم بمونم.
هیوا داشت ظرفهای صبحانه را جمع میکرد که بشقابی از دستش سر خورد و روی سفره برگشت. فروغ با صورتی سرخ و قیافهای شماتتبار داشت او را نگاه میکرد. مثل عقابی که منقارش را روی هیکل جوجۀ بیعرضهاش خم کرده که عرضۀ شکار ندارد. به هیوا گفت: نکرده کار را نبر به کار.
با اون
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطی
0انگار هلگورد یه فکرایی داره شاید امشب یه حرف خاصی بزنه یا حرکت خاصی انجام بده ازش بعید نیس