پارت صد و بیست و دوم :

هلگورد، برای‌اینکه حال‌وهوای او را عوض کند، خندۀ خنکی کرد و گفت: به قول خدابیامرز بابام می‌گفت مرد، سَر میده، سِر نمیده. راز نگهداره. همین‌که می‌دیدم زن و بچۀ سیروان دارن راحت زندگی می‌کنن برام کافی بود.

ـ پس قضاوت بقیه مردم چی می‌شه؟
ـ وقتی خدا اون بالا نشسته قضاوت می‌کنه، ما چرا باید خودمون ر‌و اذیت کنیم؟ کی گفته قضاوت کار ماست؟ خدا که درهرحال بهترین قضاوت‌ رو می‌کنه Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    اوخودداا چقد این دوتا بهم میان و قشنگن خدا کنه سختیاشون تموم شه مث دوتا ادم عادی بهم برسن و زندگی قشنگی بسازن

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💕😏♥️

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️