هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و بیست و یک :
فرشته پیشانی خودش را ماساژ داد. از تصور گوشت پارهشدۀ تن هوران و روده و معدۀ بیرونریختهاش، همۀ وجودش میلرزید. فکرش را بکن، صورت به آن مهربانی با موی فر، شکمش پاره شود و صورتش از بالا و پایین جر بخورد. هلگورد که ناراحتی فرشته را دید گفت: میخوای بقیهشو نگم اگه حالت بده؟
فرشته نگاهش کرد.
ـ میخوام بدونم. اونجوری حالم بهتره.
هلگورد نفس عمیقی از سینهاش بیرون داد. Ú
لطفا صبر کنید...

فاطی
0اخی هلگورد عزیزم دلم براش کبابه