خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت شصت و چهارم :
حرفش را زد و هر لحظه به منی که قصد فرار از دستش را داشتم ، مدام نزدیک تر میشد.
از ریختن آب روی لباسم متنفر بودم و ستایش میخواست دست روی همین نقطه ضعف من بذارد.
به سمت در آشپزخانه رفتم و نالیدم:
_ بخدا نمیخواستم اینجوری بشه.فک نمیکردم خان دایی پشت سرم باشه.باور کن راست میگم.
موزیانه خندید:
_ ععع! مهم نیت کاره دخی خاله جان! تو بلاخره میخواستی اون لیوان آب رو روی من خالی کنی
لطفا صبر کنید...
