پارت شصت و چهارم :

حرفش را زد و هر لحظه به منی که قصد فرار از دستش را داشتم ، مدام نزدیک تر میشد.
از ریختن آب روی لباسم متنفر بودم و ستایش میخواست دست روی همین نقطه ضعف من بذارد.
به سمت در آشپزخانه رفتم و نالیدم:
_ بخدا نمیخواستم اینجوری بشه.فک نمیکردم خان دایی پشت سرم باشه‌.باور کن راست میگم.

موزیانه خندید:
_ ععع! مهم نیت کاره دخی خاله جان! تو بلاخره میخواستی اون لیوان آب رو روی من خالی کنی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️