هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و پانزده :
سیروان پوزخند زد. هلگورد بیآنکه اهمیتی به او بدهد گفت: این جوون ما، سورن، یک روز اومد گفت که من خاطرخواه شدم. ما هم گفتیم چاره چیه؟ جوونه دیگه، عاشق میشه.
فرشته در دل گفت: «نیست خودش تازه شمع صدسالگیش رو فوت کرده؟ سورن جوونه فقط!»
هلگورد همچنان در حال توضیح بود: از این جوون هرچی بگم کم گفتم. بهتر از این جوون شما نمیتونین توی طایفۀ ما پیدا کنین. به روح پدرم اگه دروغ بگم!
لطفا صبر کنید...

مری
0آی بدبخت زد بچه رو ترکوند 😂😂