هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و دوازده :
بیدار که شد، نور زرد و مزخرف آفتاب روی فرش سفید اتاقش افتاده بود. با صدای گرفته گلویش را مالید و گفت: لعنت بهش. نمازم قضا شد.
چشمش به کیسهزباله افتاد. لحاف را عقب زد و از تخت پایین آمد. میترسید زیر نور روشن، زیر آفتاب واقعیت، کابوس دیشب را زنده ببیند. میترسید واقعی باشد. گرۀ پلاستیک را گشود و تیشرت مچاله را باز کرد. چشمهایش چهار تا شد. تیشرت، تمیز و بیلک آنجا بود.
پش
لطفا صبر کنید...
