هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و یازده :
فصل بیستوششم
جای زخم دستش خیلی میسوخت. بااینکه باند بسته بود، ولی میسوخت و اذیتش میکرد. شمارۀ زلدا را گرفت. زلدا گفت: برگشتی؟
ـ آره. چه برگشتنی!
چیزی را که از داخل بسته درآورده بود نگاه کرد. غیر از طلسمی که قبلش داخل آتش سوزانده بودند، فقط یک کارت مسخرۀ پاسور داخلش بود که طبق دستور زلدا نباید آن را میسوزاند، هفتِ خشت. زلدا گفت: بسته رو پیدا کردی؟ انجام دادی؟
لطفا صبر کنید...
