پارت صد و هفتاد و پنجم :

***
دکمه‌های پیراهن سفید را می‌بندد و مدام دستش می‌لرزد تا دکمه از میان انگشتانش لیز بخورد. انگشتان نحیف او سراغش می‌آید و نفسش سنگین می‌شود؛ اما نگاهش سراغ آن خاکی‌هایی که ریشه در تمام حرص زدن‌هایش دارد، نمی‌گیرد. مرضیه یقه لباسش را مرتب می‌کند و لکه خونی که هنوز روی گردنش جا خوش کرده‌است، چشمانش را می‌ترساند، خوب می‌داند که محمود آدم پا پس کشیدن نیست و ذهنش درد می‌گیرد. به صÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..م

    2

    حالا که فایده ای نداره زبون باز کرده،مهربون شده خانم،این همه سال این بدبخت چه گناهی داشت اینقدر چزوندیش،عقده ایش کردی 😠🥺🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • ..م

    2

    ای وای،این پارتم معلوم نشد امیرحسین چی شد،چکار کردی نیکداد که حالا نگران اون نکبتم باشیم 😠

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️