پارت صد و سی و ششم :

خودرو، مثل صندوقچه‌ای پلمب‌شده در دلِ شبِ تابستانی حرکت می‌کرد. پرتو آفتاب روی صورتِ سهند سایه می‌انداخت و می‌رفت؛ سایه و نور، سایه و نور… گویی سرنوشتِ خودمان هم همین بود؛ بریده‌بریده، میانِ تاریکی و روشنایی معلق.
با دست، چین‌های دامنم را صاف می‌کردم؛ کاری بی‌هدف که فقط برای آرام کردنِ دست‌های لرزانم بود. سهند دستش را از روی دنده برنداشت و انگشتانش میان انگشتانِ من گره خورد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    سپاس فراوان حنانه جون عالی بود خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۵ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️