پارت صد و سی و ششم :
خودرو، مثل صندوقچهای پلمبشده در دلِ شبِ تابستانی حرکت میکرد. پرتو آفتاب روی صورتِ سهند سایه میانداخت و میرفت؛ سایه و نور، سایه و نور… گویی سرنوشتِ خودمان هم همین بود؛ بریدهبریده، میانِ تاریکی و روشنایی معلق.
با دست، چینهای دامنم را صاف میکردم؛ کاری بیهدف که فقط برای آرام کردنِ دستهای لرزانم بود. سهند دستش را از روی دنده برنداشت و انگشتانش میان انگشتانِ من گره خورد
لطفا صبر کنید...

فخری
1سپاس فراوان حنانه جون عالی بود خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️❤️