دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت سی و هشتم :
***
بعد از اینکه میز را جمع کردند، من همراه مادر حامد بشقابها را از روی میز برداشتم و حامد هم با پدرش در پذیرایی ماند تا دربارهی آموزشگاه و کارهای هفتهی بعد حرف بزنند. از وقتی وارد خانه شده بودیم، فضا کاملاً معمولیتر از چیزی بود که قبل از آمدن تصور میکردم؛ حتی خودم هم نمیدانستم چرا در راه انقدر دلشوره داشتم...شاید چون چند وقت گذشته برایم به اندازهی چند ماه طول کشیده بود و حØ
لطفا صبر کنید...
