بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و سی و سوم :
- گرتا، بهش فشار نیار حالش خوب نیست.
صدای غمگین روینا باعث شد سکوت کنه و نفسی تازه کنه.
اشک هام رو با شتاب پاک کردم و لبخند دیوونه واری به همشون زدم.
- من واقعاً حالم خوبه! چرا انقدر با این حرف ها عذابم میدین؟ انگار باری به دوشتونم که نه می تونین حمل کنین نه زمین بذارین!...
- نیرا...
با کلافگی دستم و روی گوش هام گذاشتم و جیغ زدم.
- نیرا نه، اسمم آیرینه!
چشم که باز کردم مامان Ø
لطفا صبر کنید...
