پارت صد و سی و دوم :

با تعجب بهش نگاه کردم که لرزش صدا و دست هاش، خبر از آشوب درونیش می داد.
- ولی مامان...
- همین که گفتم، باید استراحت کنی و نیروت رو به دست بیاری؛ خیلی ضعیف و لاغر شدی، اینطوری حتی نمی تونی بچه ات رو سالم به دنیا بیاری.
با اخم غلیظ و پشت کردنش بهم، فهمیدم دیگه نمی خواد چیزی در این مورد بشنوه.
بعد از مدت ها تاب مقاومت در برابر حالات درونی و پنهان کردنشون رو از دست داده بود.
خودش رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Par

    0

    خیلی رابطه خواهری قشنگی داره کلا خونواده خوبی داره ارزش این همه مصیبتو داشتن

    ۱۵ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    0

    واقعا خواهر داشتن نعمت بزرگیه

    ۱۹ ساعت پیش
  • مریم

    0

    خسته نباشی عزیزم ممنونم بابت پارت ❤️❤️

    ۲۴ ساعت پیش
  • Avin

    0

    تصوری که خونوادش ازش دارن هم خیلی سخته یه جورایی مثل یه بار سنگینه روی دوشش حقایقی که نمیگه اذیتش می کنن نه میشه بگه نه میشه تا ابد مخفی کنه☹️

    ۲۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️