پارت صد و سی و چهارم :

سکوت سنگینی که به ناگهان همه جا رو در بر گرفت توسط صدای لرزون پس از گریهٔ روینا شکسته شد.
- ولی مامان ما که مطمئن نیستیم پ پدر و رابین مردن... ممکنه هنوز زنده باشن و یه روز مثل نیرا برگردن پیشمون.
از نگاه توی چشم های مامان فهمیدم که حرف روینا چه لرزه ای بر اندامش انداخت و به چه تلاش و سختی ای خودش رو جمع و جور کرد.
- ولی من مدت هاست که دارم براشون سوگواری و دعا می کنم.
شاید پسرم و پدØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️