بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و سی و سوم :
- گرتا، بهش فشار نیار حالش خوب نیست.
صدای غمگین روینا باعث شد سکوت کنه و نفسی تازه کنه.
اشک هام رو با شتاب پاک کردم و لبخند دیوونه واری به همشون زدم.
- من واقعاً حالم خوبه! چرا انقدر با این حرف ها عذابم میدین؟ انگار باری به دوشتونم که نه می تونین حمل کنین نه زمین بذارین!...
- نیرا...
با کلافگی دستم و روی گوش هام گذاشتم و جیغ زدم.
- نیرا نه، اسمم آیرینه!
چشم که باز کردم مامان Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
Hhhh
0یه چیزی که خیلی در مورد این رمان دوست دارم اینه که به همه جزییات و چیزها توجه می کنه و در کل خیلی به واقعیت نزدیکه، اتفاقات کاملا منطقی و دلن خیلی حس همذات پنداری می کنم باهاش👌
۱۱ ساعت پیشمهسا
0فشار روحی خیلی زیادی روی اعضای خانواده به خصوص آیرین وجود داره که فقط با پیدا شدن سروکله اریک درست میشه
۱۴ ساعت پیشAvin
0عالی بوود توصیف صحنه، دیالوگها.. همه چیز عالی بود👌❤️
۱۶ ساعت پیشhana
0آیرین جان تو اریکو ترک کردی که بیای پیش خانواده ات بجای اینکه باعث آرامششون بشی شدی آینه دق
۲۰ ساعت پیشمریم
0عالی بود عزیزم خسته نباشی 💋🥰❤️😍
۲۴ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Yas
0خیلی دلم برای اریک تنگ شده خیلی وقته نیست، مشخصه آیرین هم خیلی دلتنگشه چه حیف شد که کنارش نموند، البته مجبور بود.. بی صبرانه منتظرش میمونم هر چند راهی نیست که برگرده آیرینم ک کاری از دستش بر نمیاد🙁🙁