بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و سی و یک :
شاید جایی در درونم منم از این سکوت خسته شده بودم؛ شایدم نگران بودم...
برای چیزی که توی ذهنش پرسه میزد و جرأت نداشت به زبون بیارتش!
می دونستم می ترسه، از جوابم به سوالاتشون، از دلیل ناراحتیم، از بلاهای احتمالی ای که سرم اومده و از داستانی که توی این مدت برام نوشته شده!...
می ترسید قفل لبم رو باز کنم و با شرح اتفاقاتی که بهم گذشته، دلشون رو بشکنم!
دستم رو به عادت روی شکمم گذاشتم و Ú
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Yas
0قلبم به درد اومدد + یعنی هنوزم منو دوس داره؟🥺🥺 بچه ترسیده اریک فراموشش کرده باشه یا دیگه نخوادش یادآوری گذشته و استیو واتفاقات..🥺
دیروزماهی
0ایرین تو ساحل منتظر اریکه که ازون دور بیاد به جزیره و پیداش کنه
۲ روز پیشمهسا
3از یه طرف به آیرین حق میدم پیش اریک دلتنگ خانوادش و پیش خانواده دلتنگ اریک باشه ولی یه سری رفتاراش لوس بازی و به شدت رومخه
۲ روز پیشAvin
3آیرین حتی یه ذره هم لوس نیست برعکس خیلیم قویه هرکس دیگه تو شرایط اون بود معلوم نبود چی میشد و مخصوصاً با اریک خیلی مدارا کرد همیشه بجز وقتی ک دیگ واقعا بحث خونوادش بود
۲ روز پیشاکرم بانو
2شاید ما بزرگ شدیم اما انگار اون پیر شده بود💔💔❤️ 🩹❤️ 🩹😭🌧️
۲ روز پیشمریم
1واای آیرین بالاخره خانوادشو پیدا کرد🥲پس کی اریک رو میبینه ؟ خیلی ممنون عزیزم خسته نباشی ❤️💋
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

Par
0پس فقط ما نیستیم که نگران بچه ایم 😂😂 ولی من برا آخرش میترسم این بچه خیلی استرس و بدبختی کشیده نکنه سالم نباشه یا زایمانش سخت بشه