پارت هفتاد و یک :
«ملورین»
باران از صبح قطع نشده بود؛ نه آنقدر شدید بود که زمین را بشوید، نه آنقدر آرام که بشود نادیدهاش گرفت. قطرهها از لبهی سقف کاهگلی پایین میچکیدند و هر چند ثانیه یکبار صدای افتادنشان روی ظرف فلزی گوشهی اتاق بلند میشد. تق، تق، تق، صدایی یکنواخت که بعد از چند ساعت، بخشی از سکوت شده بود.
من روبهروی لپتاپ نشسته بودم؛ چشمهایم سنگین بود، انگشتهایم بیجان روی
لطفا صبر کنید...
