ژوان دل به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت سیزده :
دانیار بهدنبال آسو سمت تاریکترین قسمت انتهایی راهرو کشیده شد و شاهان پلهها را پایین آمد، سراغ الوند و میرزا رفت و سرگرم صحبت شدند. الوند اگر دانیار را میدید، قطعا دعوای تازهای راه میافتاد. وقتی هرسه مرد، قدمزنان از آنجا فاصله گرفتند و وارد اتاق مهمان شدند، دانیار سمت حیاط رفت. قباد اسب را از اصطبل آورده بود و او با بغضی که داشت خفهاش میکرد و دستانی لرزان، افسارِ چرمیِ «ئا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
درست فکر میکنی 😉😁
۴ هفته پیششادان
2واای این پوپک واقعا یا زیادی عاشقه یا زیادی خله.. چجوری تنهایی پاشده اومده اینجا..
۴ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
😁زیادی عاشقه
۴ هفته پیشمیم
2خدای من،دختر بیچاره چطوری این راه خطرناک و وحشتناک رو تنهااومده،دانیارو نذاشتن تنها بره ،خیلی باید عاشق باشه که این جراتو پیدا کنه 🥺
۱ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
آره، خیلی عاشقه واقعا🥺
۴ هفته پیششادان
2توی این قضیه موافقم با اون شیرین .. اگه واقعا دانیار حسش مثل پوپک بود حداقل خودشم نه یه خبری میرسوند به پوپک.. چطور اسو رو فرستاد پی روژان اونم میتونست کاری کنه اگه میخواست
۴ هفته پیشمیم
2منم حس می کنم عشق اولش روژان،ولی پوپک بدبختو جایگزین کرده برای فراموشی،چرا،شاید چون تو عمارت اینا و با اینا زندگیدمی کنه حسشو یجور خیانت می دونه
۴ هفته پیششادان
1کلا به نظرم آدم عاشق هیچوقت بهونه نمیاره .. این دانیار حالا یه داستانی داره .. کم کم معلوم میشه..
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
2من که نمیتونم تصور کنم واقعا دانیار حسی به روژان نداشته باشه .. 😉 یعنی نمیدونم چرا نمیتونم کلا اینجوری باشم که مثل برادرش دوستش داشته باشه ..