تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت هشتاد و سوم :
دستش را گرفتم و گفتم:
-نه بشین و با من حرف بزن. خودمم می تونستم باهاشون حرف بزنم. ولی نمی خوام. من زمین افتادم و همه شما به جای کمک کردن، از روم رد شدید. می دونم یه ازدواج اجباری داشتم با پسرعمه ام که اگر ماجرای مهشید رو نمی دونستم شاید خیلی دوستش داشتم. تو این ازدواج هم جوونیم رو از دست دادم. هم همه فامیلم رو و هم شانس مادر شدنم رو.
-خیلی خوب عزیزم. بازم که داری می لرزی. تو این همه ناراحت
لطفا صبر کنید...
