سیاه زخم به قلم آزاده دریکوندی
پارت سوم :
چشمهای سنگینم را به هر زحمتی که بود باز کردم.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم..؟!
پارکت چوبی...
بوی توتون...
و بارانی که هنوز هم آرام به شیشهها میخورد!
پلکی زدم و نگاهم به روی کاناپهی وسط اتاق نشست.
خالی بود و یک پتوی نامرتب نشان از نبود هامون میداد.
کمی روی تخت جابهجا شدم و از درد گردنم اخمی کردم.
منی که از این تخت حالم به هم میخورد اصلا نفهمیدم کی روی آن خوابم برده بود.
آرایشم روی پوستم ماسیده بود و لباس عروس به تنم سنگینی میکرد.
شبیه به یک جسم اضافه هنوز هم دور تنم پیچیده بود.
خمیازهای کشیدم و با خستگی از جا بلند شدم.
نور خاکستری صبح از لای پردههای روشن به درون اتاق میتابید.
نگاهم به چمدان بزرگی افتاد که گوشهی دیوار استوار ایستاده بود.
چمدان خودم بود و خیره نگاهش میکردم.
پس خانوادهام لباسهایم را فرستاده بودند و من به دستان ساغر و مادرم فکر میکردم که لباسها و وسایلم را توی آن میچیدند.
حتما هر دو گریه میکردند...
مثل دیشب و مثل چند روز گذشته!
حالا انگار قبول کرده بودند که من دیگر به آن خانه بر نمیگردم.
و من چقدر دلتنگ آن خانه بودم... توی انتهای یک بلوار! حیاطی پر از درختان اقاقیا و تاب سفید رنگی که با ساغر روی نوبتش دعوا میکردیم!
آب دهانم را که بلعیدم فهمیدم گلویم چقدر خشک شده.
کنار چمدان روی زمین نشستم و زیپش را باز کردم.
لباسهایم خیلی مرتب تا شده بودند. لوازم آرایشم توی یک کیف خیلی منظم چیده شده بودند.
مسواکی جدید و لوسیون مورد علاقهام!
بغضی توی گلویم نشست.
تک به تک به من میگفتند این زندگی جدید من است. اینجا کنار مردی که خیلی از او میترسیدم و متنفر بودم.
با حرص لباس عروس را از تنم بیرون کشیدم و گوشهای پرت کردم.
اتاق کلوزتش پر از کمد و آینه بود. علاقهای نداشتم توی وسایلش سرک بکشم و راهروی کوچک آنجا را به سمت حمام طی کردم.
اتاقش آنقدر بزرگ نبود که برای پیدا کردن یک حمام به زحمت بیفتم.
همه چیز مقابل چشمهایم در دسترس بود.
تنم را شستم و همینطور صورتم را! حتی قطرات خون خشک شده روی شانهام..
چندین بار و محکم شستم!
هر چه مواد آرایشی روی پوستم بود را از بین بردم. موهایم از شدت تافت خشک شده بودند و بعد از شستشو نرم و خیس به گردنم چسبیدند.
خودم را خشک کردم. شلواری جین به پا کردم و یک بلوز راه راه بافتنی.
خانه آنقدر خلوت بود که حس خوبی نمیداد.
از راهروی طولانی طبقهی بالا عبور کردم و پلهها را پایین رفتم.
نور کم رمقی از شیشههای بلند توی خانه پخش بود و صدای باران یک لحظه هم قطع نمیشد.
هیچکس نبود...
نگاهم از پشت شیشهها به حیاط افتاد.
چند مرد با لباسهای تیره آن بیرون زیر سایهبانها ایستاده بودند. محافظهای هامون!
باران همه چیز را شسته بود و شر شر از شیروانیها پایین میریخت.
- مبارکت باشه عروس خانوم!
با وحشت به سمت صدا برگشتم. آنقدر خودم را تنها حس کرده بودم که یک لحظه شوکه شدم!
افسانه در انتهای سالن کنار میز صبحانه ایستاده بود.
لباس ساده و روشنی به تن داشت و موهای سرخش را خیلی مرتب پشت گردنش جمع کرده بود.
چهرهاش غمگین و خسته... انگار شب قبل اصلا نخوابیده بود.
- برات صبحانه حاضر کردم. حتما خبر داری که مامانت اجازه نداره بیاد. منم دوست نداشتم بدون رسم صبحانه باشی!
حرف میزد و بشقابها را جابهجا میکرد. پنیر، گردو... ظرف مربا و عسل!
هیچ اهمیتی به صبحانه ندادم و فقط خیره نگاهم میکردم.
- ازش خبری دارین؟
دستش یک لحظه مکث کرد... انگار انتظار نداشت این سوال را بپرسم!
نگاه لرزانش توی دیوارها گشت و همینطور شیشههای بلند و رو به حیاط!
فکر کنم میترسید کسی از نگهبانان بشنود و به گوش هامون برساند!
- بیا سر میز عروس خانوم! بهتره قوت بگیری!
هنوز همانجا وسط سالن ایستاده بودم.
- چیزی نشده که بخوام قوت بگیرم!
آرام سر بلند کرد و نگاهم کرد. به گمانم کمی جا خورده بود؛ اما بها نداد.
- به هر حال بیا صبحانه بخور.
اخم کردم.
- نگفتین ازش خبر دارین؟
سوی چشمانش باز هم به سمت شیشهها رفت و محافظان را پایید.
بعد خیلی آرام پاسخ داد:
- هیچی نمیگه... تو ازش بپرس!
ترس و لرز توی مردمکهایش پیدا بود.
- حتی نمیدونم مردهاس یا زنده!
قلبم از این حرفش فشرده شد. دوست داشتم زیر گریه بزنم که خیلی سریع ادامه داد:
- قوانین برای همه یکسانه... ولی... نمیدونم اقبال راضی میشه با پسر خودش همچین کاری کنه یا نه؟
بعد خیلی ناگهانی خاموش شد. لبش را گزید... از گفتن چیزی تردید داشت.
- میترسم... میترسم... هیچی ولش کن!
دستش را توی هوا تکان داد و قوری را برداشت تا توی فنجان چای بریزد.
جلو رفتم و کنار یک صندلی ایستادم.
- از چی میترسین؟!
چشمهایش خیس شدند. معلوم بود تلاش میکند خودش را نگه دارد.
- میترسم... میترسم واقعا یه بلایی سرش اورده باشه!
سرش را به دو طرف تکان داد و خیلی درمانده تر از قبل گفت:
- هیچی نمیگه! هیچی به من نمیگه!
صدایش شکست؛ اما اجازه نداد اشکهایش بریزد. ناگهان دستانم را گرفت.
خیلی محکم! خیلی ملتمسانه!
- تو ازش بپرس!
وحشت زده سعی کردم خودم را عقب بکشم...
- منو میکشه!!
افسانه خیلی خشک نگاهم کرد. ادامه دادم:
- دیشب تهدیدم کرد! میگفت اگه بهش خیانت کنم حتی نمیذاره یه بند انگشتم سالم بمونه!
رنگش پرید... دهانش کمی باز ماند و نگاهش روی صورتم خشک شد.
آهسته و ترسیده زمزمه کرد:
- نکنه... نکنه با هومن هم همچین کاری کرده باشه...؟
آنقدر زمزمهاش آرام بود که به نظرم خودش هم از شنیدنش هراس داشت.
احساس کردم سرمایی که از صبح روی پوستم نشسته بود، آرام آرام توی استخوانهایم فرو میرود.
تصویر هومن همان لحظه توی ذهنم جان گرفت.
دستان گرمش... خندههای بلندش...
حتی وقتهایی که با اشتیاق به من میگفت:
« عموم روی کارش زیادی حساسه! »
و من فکر کردم حساس...؟ هامون وحشتناک بود!
آب دهانم را سخت بلعیدم. نگاهم به پنجرههای بلند افتاد.
قطرات باران بیوقفه روی آنها میخورد و محافظانِ هامون زیر سایهبانها پناه گرفته بودند.
فکر اینکه چه بلایی سر هومن آمده داشت من را از پا میانداخت.
- درسا؟
سر چرخاندم به سمت افسانه. رنگش حسابی پریده بود.
- همهی خدمتکارا رو مرخص کرده. دستور داده امشب تو آشپزی کنی!
خشم مثل یک مایع داغ زیر پوستم حرکت کرد.
- من شام درست کنم یعنی؟! برای اون آدم؟
جلو آمد و دوباره دستانم را گرفت. دلواپس زل زد به چشمهایم...
- من تو رو مثل دختر خودم دوست دارم! فقط خدا میدونه چقدر آرزو داشتم دیشب به جای هامون، هومن رو میدیدم کنارت!
اشک توی چشمهایش حلقه زد و من هم همینطور!
- سر به سرش نذار! اون الان خیلی عصبانیه!
ولی من به این فکر کردم که شب گذشته هر چقدر سعی کردم اعصابش را تحریک کنم نشد!
افسانه دستانم را با دو دلی رها کرد. لبخند تلخی به رویم زد و گفت:
- من میرم! مراقب خودت باش!
و رفت!
تصویر او را از پس شیشههای بلند میدیدم که چتری بالای سر خودش گرفته بود و تقریبا میدوید.
نگاهم روی میز صبحانه نشست. گرسنه بودم و دلم ضعف میرفت.
لقمه گرفتم و به هومن فکر میکردم.
تنها دلخوشیام که باعث میشد آرام باشم این بود که او پسرِ اقبال بابا بود.
بعید میدانستم زور هامون به این قضیه بچربد و هومن را مجازات کند.
ولی اینکه افسانه میگفت قوانین برای همه یکسان است... همزمان ترس به دلم میانداخت.
لقمهام را روی میز انداختم و دستانم را به صورتم کشیدم.
خیلی ناتوان زیرلب نالیدم:
- کجایی آخه...؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۳ هفته پیشغزل
0افسانه خودش نمیتونه کاری کنه پیش اقبال برای پسرش؟!
۴ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۳ هفته پیشغزل
0ولی جدی درسا خیلی گناه داره🫠
۴ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۳ هفته پیشغزل
0غصه ام گرفت🫠🫠
۴ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۳ هفته پیشفرگُل
0به نام خدا ندیده و نشناخته دلم واسه هومن مادر مُرده سوخت رفتم عکسشو نگاه کردم و بله پسندیدم 🫴😔
۱ ماه پیشنازنین
0همونجوری که به هیج عنوان دلم برای مهرداد نمیسوخت واسه هومن هم قرار نیس بسوزه😃
۱ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلیها همین حس رو داریم😂💔💔
۱ ماه پیشAsal
0حال و احوال درسا مثل بیت های این اهنگه. ای خیال بی پایان من. بغض توی *** من. خیلی دلم تنگ برات ای دلتنگی پنهان من. مچاله کردی قلبمو.
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🫠
۱ ماه پیشAsal
1خیلی شوکه کننده است ازدواج شون
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🫠
۱ ماه پیشAsal
1فکر کنم هومن ام رفته پیش میکائیل و سینا چون که باید فاتحه بخونیم براش خدارحمتش کنه🥲🥲
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🤧
۱ ماه پیشAsal
0خانم اجازه؟ ✋🏻 ما از همون اولش از ترکیب هامون درسا خوشمون اومده. اشکال نداره واسه هومن ناراحت نباش اخه نمیتونم اصلا
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
متاسفانه منم نمیتونم🥲
۱ ماه پیشمحرابی
0پس درساهومن پسراقبال رو دوست داشته وبه هامون خیانتکرده. جالب شد ببینیم چی میشه. ممنونم زیبا بود و دلنشین
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بله درسا و هومن همدیگه رو دوست داشتن🥺
۲ ماه پیشMalus
0وای من از مهمیز و نپنتی عاشق هامون و درسا بودم و هستم و الان اصلا نمی تونم برای هومن نگران باشم..😂🥲
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
منم ناراحتم که براش ناراحت نیستم🤣
۲ ماه پیشRoghayyeh
2این همایونفرها براشون فرقی نداره کی به کیه قانون یکسانه فاتحه هومن رو میخونیم
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💔💔💔
۲ ماه پیشثنا
1متوجه قضیه نشدم 😂اما جلوتر بخونم میفهمم. کارکتر هارو قاطی کردم
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
باید دقت کرد. سیاهزخم اینجوری شده که یه دیالوگ به ظاهر ساده هم ممکنه کلی اطلاعات بده👀
۲ ماه پیشترنم
3وای فرض کن عشقت آخرش بشه زن عموت،نمیدونم بخندم یا گریه کنم
۲ ماه پیششادان
2یعنی خیلی شوکه کننده بوداا.. اصلا تصورشم سختهه
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
این که نامزد هومن بوده؟ توی مهمیز بهش اشاره شد ولی کسی دقت نکرد که یه چیزی این وسط بوده پس
۲ ماه پیششادان
1والا از مهمیز من تنها شخصیتی یکم مثلا یادم مونده بود اسمشو که بعدا بهش رسیدیم توی نپنتی سینا بود .. اصلا اون زمان مهمیزها خیلی این شخصیت ها رو بهشون توجه نمیکردم.. تازه از همون نپنتی اسم هامون برام جذاب شد و اومدیم اینجا
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
جدی هامون رو از مهمیز یادت نمیاد؟ سورن و میکائیل این همه در به در دنبالش بودن که😂
۲ ماه پیششادان
0توی مهمیز یادمه که دنبالش بودن و پیداش کردن و اخرشم سورن رو از نقشه ی اون شوهر ستایش و ستایش نامرد نجات داد.. ولی در اون حد نسبت بهش کنجکاو نبودم که بخوام رمانشو بخونم.. اما تو نپنتی حضورش بیشتر بود که جذبش شدم
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اینجا همه چیز در مورد هامون و سازمان شبد ه🤩 اصلا من قصد نوشتن نپنتی رو نداشتم، قرار بود بعد مهمیز مستقیم بیام همینو بنویسم ولی طرفدارای سورن خیلی دوست داشتن سر و سامون گرفتنش رو ببینن و این شد که نپنتی به وجود اومد و نسبت به سیاهزخم توی اولویت افتاد😍
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🥲
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

غزل
0هعیی، چقدر زندگی سختهه