اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و هفتاد و ششم :
با عشق دخترش را تا خود صبح بغل می کرد و انگار از صدای گریه اش هیچ خسته و گله نمی کرد.
خوشی و ناخوشی ام در هم ادغام شده بود.
شرکت را تعطیل کرده بود، همان آدمی که گاهی جمعه ها را هم کار می کرد.
امروز محسن و نفیسا آمدند، نفیسا با گریه کیفش را به سینه حسام می کوبد و با زاری می گوید:
- لعنتی چرا نمی گی برادرم کجاست؟ حالا که دیگه هم دخترتو داری هم زنتو بگوو جاشو...کاری باها
لطفا صبر کنید...
