اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و هفتاد و چهارم :
نمی دانم خدا را شکر کنم که پدر بزرگ فاطیما همیشه قرص خواب آور می خورد یا ناراحت.
تنها کسی که در ساختمان است او بود.
با جیغ اسمش را صدا می زنم.
- حسامممم.
می ایستد درست وقتی که مشتش کنار شقیقه نیما فرود می آید و نیما چشم هایش بسته می شود.
بلند می شود و آرام و قدم قدم کنارم می آید.
فاطیما با جیغ و گریه به طرف نیما می دود و من با گریه می گویم:
- مُرد...کشتیشش، کشتیششش.
لطفا صبر کنید...
