اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و هفتاد و سوم :
فاطیما انگار تازه صدای نیما را می شنود به سمت حال می دود و پاهایش را بغل می کند و هی تکرار می کند.
- آخ جون میریم بیرون.
نیما نفس را از آغوشم می گیرد.
- شما برین لباس بپوشین هوا زود تاریک میشه دیگه دیر نکنیم.
لباس های فاطیما را می دهم و بعد خودم لباس می پوشم.
حس می کنم بعد از چند ماه اولین بار آب زیر پوستم دویده است با لبخند لباس های گرم و پتو نفس را می برم.
بعد پو
لطفا صبر کنید...
