اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و شصت و دوم :
خیره آسمان می شوم و نجوا می کنم به گوش خدا
"ممنونم که دعای دم عیدم را مستجاب کردی و امید را در دل من کاشتی"
دست نوازش می کشم بر سر دخترم.
امید من دخترم است.
دلم میخواست این روزم را با او شریک می شدم، هر دو در آغوش هم اشک شوق میریختیم ولی نشد، زندگی آن جوری که ما می خواهیم پیش نمی رود، راه خودش را دارد و به حرف هیچ احدی گوش نمی دهد.
گاهی حس گناه درست مثل زنجیری به گردنم آوی
لطفا صبر کنید...
