اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و شصت و یک :
با لبخند چشمک می زنم.
- آره خاله خیلی.
- ناهارتو آموزشگاه خوردی؟
سالادم را چنگال می زنم.
- نه نخوردم، یعنی وقت نشد داشتم سوال امتحان طرح می کردم.
با اخم نگاهم می کند.
- واسه چی با این وضعیت میری آخه آموزشگاه؟ مگه ندیدی دکتر چی گفت؟.. باید غذات به موقع باشه بدنت ضعیفه.
بعد از نوشیدن دوغم با لبخند می گویم:
- حواسم هست نگران نباش.
چشم غره می رود و فاطیما
لطفا صبر کنید...
